دکتر علی شریعتی :
“… من که زندگیم معلوم است احتضار! یک جان کندن مستمر و نامش زندگی کردن. هر روز صبح که در آینه خودم را می بینم، درست می بینم که لا اقل سالی بر من گذشته است. دیشب و پریشب، همیشه برایم پارسال و پیرارسال است، روزها را برای این که از عمرم بدزدم می خوابم و شب ها! با تنهایی و سکوت و سیاهی در زیر باران رنج ها که مدام می بارد، زانو به بغل، خاموش می نشینم و انبوهی از خاطره های مرده و آرزوهای مجروح در برابرم، تا آفتاب که سر می زند و هوا روشن می شود و صدای پای روز، سرفه ها و گنجشک ها و اتومبیل ها و آغاز حرکت و کار! از ترس می روم و به خواب فرو می روم. البته بیکار نبوده ام، بزرگترین کاری که کرده ام این است که هنوز زنده مانده ام و این دشوارترین وظیفه ای بوده است که انجام داده ام و اگر انصاف بدهند، بسیار کارها که نکرده ام و مگر این ها خود، کار نیست؟ مگر ثواب سیئاتی که کسی انجام نمی دهد از ثواب بسیاری حسنات که انجام می دهند بیشتر نیست؟ …”
خودم:
من مست و تو دیوانه ، مارا که برد خانه ...
شریعتی همیشه حرفاش به دل میشینه ....
خودتم که خیلی قشنگ گفتی بسی خوشمان آمد (رضایت)
منم به زور دارم زندگی میکنم...بی خیال شو.
ممنون ...
نیسی خیلی وقته بابا اینجا هم فیس بوک آپ کن دیگه
با فیس بوک تاحالا کار نکردم بلت نیسم ولی اساعه یاد میگیرم ببینم چیه انقد همه میرنو میگن :))
خیلی به دلم نشست.
خودم نمیدونستم. مثه این که خیلی وقته شبیه دکتر شدم!
جوانی هم از کودکی یاد دارم!